(( بامزه بیا تو ))

این وبلاگ جهت شاد کردن شما طراحی شده! بله شما مخاطب عزیز!

بچه دار شدن آرايشگر

در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي‌كرد كه سالها بچه‌دار نمي‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!
روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد
خواست پول بدهد،آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند،
آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌اي روبرو شد؟ فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.

.

.

.

.

چهل تا ايراني، همه سوار برآخرين مدل ماشين، دم درسلماني صف كشيده بودند و غر مي‌زدند كه پس چرا اين مردك حمال الاغ مغازه‌اش راباز نميكنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/08/26ساعت 17:15  توسط داش علی   | 

هوش خانمها!!!

خانمی در زمین گلف سرگرم بازی بود. ضربه ای به توپ زد که سبب پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد:

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود و از عجایب آن روزگار این بود که آن قورباغه به زبان آدمیان سخن می گفت!!! قورباغه رو به آن خانم گفت: اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.خانم ذوق زده شد و خیلی سریع قورباغه را آزاد کرد.

قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم.هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!خانم کمی اندیشید و گفت: ایرادی ندارد و آرزوی اول خود را گفت:من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.قورباغه به او گفت: اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و شاید چشم زنهای دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست بدهی.خانم گفت: مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند.پس آرزویش برآورده شد.

سپس گفت: من می خواهم پولدارترین آدم جهان شوم.قورباغه به او گفت: شوهرت ۱۰ برابر پولدارتر می شود و شاید به زندگی تان آسیب بزند.خانم گفت: نه هر چه من دارم مال اوست و آنوقت او هم مال من است.پس آرزویش برآورده گردید و پولدار شد.آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.خانم گفت: می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!!!


نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین. بعدش خانم زنگ میزنه به شوهرش میبینه حالش خوبه به قورباغه میگه چی شد پس؟قورباغه میگه هیچی دیگه سکته اون 10 برابر خفیفتر بود

نتیجه گیری اخلاقی:بهتره اونی که تصمیم میگیره طرفدارت باشه تا اینکه با هوش باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/08/26ساعت 16:45  توسط داش علی   | 

جک

ﻃﺮﺯ ﻧﻤﺮﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﭘﺴﺮﺍ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﺮﺩ:

ﭘﺴﺮا ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺟﻮﻥ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺧﺮﺝ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﺭﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﯾﺾ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﺮﺩﻩ ، دو ﺷﯿﻔﺖ ﮐﺎﺭﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺧﻮﺏ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﻧﻢ!!!

دﺧﺘﺮﺍ: اﺳــــﺘـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺎﺩ

 

اگر تو آمریکا هم قوانین نام‌گذاری شرکتها مثل ایران بود اسم شرکت اپل می‌شد:

سیب‌پردازان سیستم‌گستر غرب


ساعت شیش صبح تو رادیو گفت :با هرکی قهرین همین الان بهش زنگ بزنین و آشتی کنین والا با هرکی هم آشتی باشیم اون موقع صبح بهش زنگ بزنیم جــِــرمون مــیـــده!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/04/02ساعت 1:38  توسط داش علی   | 

سامانتا

یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می خوند كه یهو زنش با ماهی تابه می كوبه تو سرش.مرده میگه: برای چی این كارو كردی؟

زنش جواب میده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم سامانتا نوشته شده بود ...
مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش سامانتا بود. زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه
.

نتیجه اخلاقی: خانمها همیشه زود قضاوت میکنند.

سه روز بعدش مرده داشته تلویزیون تماشا می كرده كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ دوباره می كوبه تو سرش !
بیچاره مرده وقتی به خودش میاد می پرسه: چرا منو زدی؟ 

زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود! 

نتیجه اخلاقی 2: متاسفانه خانمها همیشه درست حس میکنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/03/09ساعت 0:9  توسط داش علی   | 

زرشک!!!

میگن ﻳﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ زرشک ﻣﺴﺌﻮﻝ

رﺳﻴﺪﮔﻲ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎی ﻣﺎ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﺱ!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/03/08ساعت 0:6  توسط داش علی   | 

راز صدا در صومعه

اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟»

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند:«ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد. صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي» اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند » تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد. مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم . پاسخ هاي تو کاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي. ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..» رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبي يک در سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند.. راهبها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کليد کرد . پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت. و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود

.

.

.

.

.

.
.....
اما من نميتوانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد.!!! لطفا به من فحش نديد؛

+ نوشته شده در  جمعه 1392/03/03ساعت 22:58  توسط داش علی   | 

رفقای زرنگ!!!

سه تا رفیق با هم میرن رستوران ولی بدون یه قرون پول …

هر کدومشون یه جایی میشینن و یه دل سیر غذا میخورن …
خلاصه اولی میره پای صندوق و میگه : ممنون غذای خوبی بود این بقیه پول مارو بدین بریم …
صندوقدار : کدوم بقیه آقا ؟ شما که پولی پرداخت نکردی ؟!؟!؟!
میگه یعنی چی آقا خودت گفتی الان خرد ندارم بعد از صرف غذا بهتون میدم !!!
خلاصه از اون اصرار از این انکار که دومی پا میشه و رو به صندوقدار میگه : آقا راست میگن دیگه ، منم شاهدم وقتی من میزمو حساب کردم ایشون هم حضور داشتن و یادمه که بهش گفتین بقیه پولتونو بعدا میدم …
صندوقداره از کوره درمیره و میگه : شما چی میگی آقا ؟؟؟ شما هم حساب نکردی !!!!!
بحث داشت بالا میگرفت که دیدن سومی نشسته وسط سالن و هی میزنه توی سرش ؛ ملت جمع شدن دورش و گفتن چی شده ؟
گفت : با این اوضاع حتما میخواد بگه منم پول ندادم …

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/03/01ساعت 18:1  توسط داش علی   | 

شعر دانشگاه سهراب سپهری

اهل دانشگاهم
رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی‌ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست
من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آن‌ها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/31ساعت 23:58  توسط داش علی   | 

فرایند پیری

چند دوست  که همگی 20 سال سن داشتند می‌خواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا گارسونهای دخترخوشگلی دارد.

10 سال بعد که همگی 30 ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران‌های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا غذای خيلی خوبی دارد.

20 سال بعد در سن 50 سالگی، دوباره تصميم به صرف شام با همديگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا محيط آرام و بی‌ سر و صدايی دارد.

20 سال بعد در سن 70 سالگی، دوباره تصميم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستوران‌های مختلف تصميم گرفتند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.

و بالاخره 10 سال بعد که همگی 80 ساله شده بودند يکبار ديگر تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا تا به حال آنجا نرفته‌اند.

+ نوشته شده در  جمعه 1392/02/27ساعت 21:58  توسط داش علی   | 

جک

ﺩﻳﺪﻳﺪ این دخترایی که تا قبل عقد اسمشون آرمیتا بوده. بعد وقتی دارن قند میسابن رو سرشون و خطبه خونده میشه، یهو میبینی عاقد میگه : دوشیزه "خدیجه قره قوزلوی جادوغ آبادیِ اصل"، آیا من وکیلم؟
 
يارو 95 سال عمر کرده بعد که ميميره مينويسن: به ديدار حق شتافت !! خو اين کجا شتافته ؟!!! اينو که به زور بردن اون دنيا
 
یه ضرب المثل شیرازی هست که میگه اگر شما به وسیله ای نیاز دارید و آن وسیله از شما دور است،،،،شما دیگر به آن وسیله نیاز ندارید
 
بزرگی میگفت: اگر پدرت ثروتمند نباشه تو مقصر نیستی!!! اما اگر پدر زنت ثروتمند نباشه خودت مقصری

+ نوشته شده در  شنبه 1392/02/14ساعت 23:33  توسط داش علی   | 

زن ذلیل

شیـر و رفقـاش نشسته بودن و خوش میگذروندن.....
بین صحبت شیره نگاهی به ساعتش میندازه و میگه:
"آُه! اُه! ساعت 11 شده! باید برم! خانم خونه منتظره!"
گاوه پوزخندی میزنه و میگه: "زن ذلیلو نیگا ! ادعاتم میشه سلطان جنگلی!"
شیر لبخند تلخی میزنه و میگه:
"توی خونه یه شیـــر منتظرمه ! نه یـه گاوی مثـل تــو !!!!"
بسلامتی همه شیــــر صفت ها

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/11/24ساعت 20:10  توسط داش علی   | 

بازم امتحان!!!


fun-pic-radsms16

+ نوشته شده در  جمعه 1391/11/06ساعت 20:58  توسط داش علی   | 

لحظه ورود مراقبین امتحانات به سالن !!!


fun-pic-radsms04

+ نوشته شده در  جمعه 1391/11/06ساعت 20:49  توسط داش علی   | 

اصولا ما ایرانیا....خاک تو سر خارجیها!!!

دارویی بسیار جدید پس از آزمایش روی حیوانات قرار بود روی انسانها امتحان شود ولی امکان مرگ شخص نیز وجود داشت.سه نفر داوطلب تزریق این داروی جدید شدند.یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی.

به آلمانی گفتند که چه قدر می گیری ، گفت 100هزار دلار گفتند برای چه گفت اگر مردم، برسد به همسرم.

به فرانسوی گفتند تو چقدر گفت 200 هزار دلار که اگر مردم، 100هزارش برسد به همسرم و 100 هزار بقیه برسد به معشوقم.

به ایرانی گفتند چقدر می‌گیری گفت 300 هزار دلار گفتند چرا گفت 100 هزار دلار برای شما که اینجا دارید زحمت می‌‌کشید بابت شیرینی، 100 هزار دلار هم واسه خودم، 100 هزار دلار هم می‌دهیم به این آلمانیه و دارو را به او تزریق می کنیم!!!
ایول به تموم ایرانیا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/10/24ساعت 23:10  توسط داش علی   | 

روش انجام کارها برای متاهلین عزیز

وقتی می خوای یک کاری انجام بدی اول خوب فکر کن بعد به حرف دلت گوش بده، بعد به خدا توکل کن و بعد اون کاری را انجام بده که زنت می گه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/10/24ساعت 23:2  توسط داش علی   | 

ماجرای هیزم شکن و فرشته مهربون

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟" 
هیزم شکن جواب داد: "نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه". فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. 

روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره! فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه " هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره. 

نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده !!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1391/08/06ساعت 23:8  توسط داش علی   | 

پ ن پ - قسمت 1

*به دخترعموم که ۵ سالشه میگم: دخترا موشن مثه خرگوشن میگه پ ن پ همه مثل شما پسرا گاو گوساله ایم اصلا یه وضعی شده به خدا!

 *دوستم میگه با گوشی برم اینترنت از شارژم کم میشه؟میگم پ ن پ از صندوق ذخیره سازمان اوپک کم میشه!
 
*میخوایم بریم خونه جدیدمون، مامانم میگه این همه اثاثو باید با کامیون ببریم؟! میگم: پ ن پ راست کلیک کن، کات شون کن، برو تو خونه جدیده پیست کن!
 
*به دوستم اس ام اس زدم میگم کلاس تشکیل نمیشه. جواب داده یعنی استاد نیومده؟ میگم پ ن پ رفته قایم شده همه دارن دنبالش میگردن.
 
*با دوستم رفتیم خرید. برگشتیم دیدیم ماشینش نیست میگه: دزدیدنش میگم پ ن پ خسته شده بود از بس منتظر ما وایساد. اس ام اس داد گفت من میرم خودتون بیاین!
 
*لباس خریدم. کارت عابرمو گذاشتم رو میز میگم ۲۰۱۵٫ میگه رمز کارتته؟ میگم پ ن پ تلفنمه. دادم مزاحم بشی.
 
*تو اتوبان گشت نامحسوس یه ماشینو گرفته بود. راننده ماشینه به پلیسه میگه می خوای جریمم کنی؟ پلیسه میگه: پ ن پ با دوتا همکارام می خواستیم منچ بازی کنیم یه یار کم داشتیم گفتیم مزاحم شما بشیم.
 
*نصف شب ماشین خاموش شده زنگ زدم میگم بابا باطری ماشین تموم کرده روشن نمیشه. میگه یعنی خالی شده؟پ ن پ واقعا تموم کرده دارم میبرم خاکش کنم گفتم ببینم تو هم میای؟
 
*به پسرخاله ام می گم تب کردم میگه؛ مریض شدی؟ می گم پ ن پ دمای بدنمو بردم بالا ببینم فنش کار میفته یا نه.
 
*یارو  میره سرد خونه میگه: بی زحمت جسد پدر بزرگمو تحویل بدین . میگن: می خوای خاکش کنی؟ پ ن پ میخواهم تا گارانتیش تموم نشده ببرم عوضش کنم.
 
*رفتم پیژامه از کمد برداشتم پوشیدم بابام میگه از تو کمد برداشتی؟پ ن پ گذاشته بودم تو یخچال تابستونیه پیژامه تگری بپوشم خنک شم.
 
*داشتم می رفتم طرف ماشینم یهو دیدم افسره داره یه چیزی می نویسه! گفتم: داری جریمه ام می کنی؟پ ن پ دارم اسمتو پشت کارت دعوت عروسیم می نویسم. میای؟
 
*رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟ میگه برا کباب؟ پ ن پ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام.
 
*خوابیدم تو آفتاب دوستم اومده میگه داری آفتاب می گیری؟پ ن پ دارم فتوسنتز می کنم!!
 
*دارم میرم به ماهیه غذا بدم، میگه می خوای بهش غذا بدی؟ پ ن پ بهش پول میدم هرچی خواست بخره.
 
*تصادف کردم تو جاده ماشینم تا نصف عقبش رفته زیر تریلی ۱۸ چرخ. اعصابم خورده. یارو می بینه این صحنه رو بهم میگه تصادف شده؟! گفتم پ ن پ مسابقه فوتباله مردم جمع شدن از رادیو ماشین دارن گوش میدن! ماشینو گذاشتن زیر تریلی هیجانش بیشتر شه!!
 
*به فروشنده می گم آقا پایه گیتار می خوام. میگه برای گیتار؟پ ن پ میخوام پایه باشه آخر هفته ها با هم بریم دربند!
 
*رفتم lcd بخرم می گم چند؟میگه قیمتش؟پ ن پ سایز کمرش که تو خونه شلوار پاش کنم.
 
*دارم تند تند تایپ می کنم داداشم اومده میگه داری تایپ می کنی؟میگم: پ ن پ کیبوردم خسته شده دارم ماساژش می دم.
 
*یکی از این سوسک کوچیکا از جلو پام رد شده یه دستمال از جیبم درآوردم… دوستم میگه می خوای بکشیش؟پ ن پ آبریزش بینی داره می خوام نریزه رو قالی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/21ساعت 22:24  توسط داش علی   | 

چگونه زن خود رارواني كنيم؟!!

  1. وقتي بعد از يك روز شلوغ براتون غذا درست كرد و با تمام خستگي كنارتون نشست بهش بگيد:ممنون عزيزم ، خوب شده ، ولي كاش قبل از درست كردنش به مامانم زنگ ميزدي و طرز تهيه اين غذا رو ازش ميپرسيدي ...
  2. وقتي در جمع فاميل خودتون هستيد شكم بزرگ پدرزنتون رو سوژه خنده همه قرار بدهيد.
  3. از صبح كتوني پا كنيد و تا شب هم از پاتون در نياريد تا جورابتون بوي گربه مرده بگيرد و بعد با همان جورابها بريد توي رختخواب.
  4. به صورتش نگاه كنيد و باحالتي متاثر بگيد:عزيزم چقدر پير شدي...
  5. وقتي تخمه ميخوريد پوستهاي تخمه را هر جاي بريزيد غير از بشقاب جلوي دستتون.
  6. هميشه آب را با بطري سر بكشيد.
  7. وقتي زنتون حواسش كاملا به شماست وانمود كنيد زنتون رو نديديد و يواشكي به بچه هايتون بگيد:دوست داريد براتون يك مامان خوشگل بيارم!!.
  8. وقتي با تلفن صحبت ميكنيد به محض ورود همسرتون با دستپاچگي بگيد :باشه ، من بعدا بهت زنگ ميزنم ..و سريع گوشي رو قطع كنيد..
  9. هميشه از گيرايي چشمهاي دختر خاله ترشيده اتون تعريف كنيد..
  10. خاطرات شيرين دوران مجردي خودتون رو با دوست دخترهاي داشته و نداشته خودتون براش تعريف كنيد..
  11. وقتي با اون تو رستوران هستيد با صداي بلند باد گلو بزنيد..
  12. او را با اسمهاي مختلف مثل :سميرا ،مريم ، پريسا، آتنا، شيوا... صدا كنيد و بعد بگيد ببخشيد عزيزم اين روزها حواسم زياد جمع نيست ..
  13. سعي كنيد يك چادر مسافرتي خوب يا ماشين راحت بخريد كه شبهاي كه قرار است بيرون از خونه بخوابيد ، زياد سختي نكشيد..
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/21ساعت 22:11  توسط داش علی   | 

درمان خانوما با چای سبز

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر میره
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
دکتر گفت: خوب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت و الانم رابطمون خيلي بهتر شده حتي قرار شده اون كمتر مشروب بخوره .
دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/21ساعت 0:1  توسط داش علی   | 

بدون شرح !!! - 2

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبورشد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.  
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت:«سلام»  
رییس پرسید:«بابا خونس؟»  
صدای کوچک نجوا کنان گفت: «بله»  
می تونم با اوصحبت کنم؟  
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»  
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند،گفت: «مامانت اونجاس؟»  بله 
می تونم با او صحبت کنم؟ دوباره صدای کوچک گفت: «نه»  
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج وحیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید:«آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»  
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
مشغول چه کاری است؟  
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»  
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلیکوپتر»  
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»  
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد:«گروه جست و جو همین الان از هلیکوپتر پیاده شدند.» 
رییس که زنگ خطردر گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید:«آنها دنبال چی میگردند؟»  
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته ونجوا کنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 23:55  توسط داش علی   | 

بدون شرح !!!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/29ساعت 0:4  توسط داش علی   | 

اين بار اولت بود!!!

روزي يک زوج،بيست و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اينکه در طول 25 سال حتي کوچکترين اختلافي با هم نداشتند. تو اين مراسم سردبيرهاي روزنامه هاي محلي هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختي شون رو) بفهمند.سردبير ميگه:آقا واقعا باور کردني نيست؟ يه همچين چيزي چطور ممکنه؟
شوهره روزاي ماه عسل رو بياد مياره و ميگه: بعد از ازدواج براي ماه عسل به شميلا رفتيم،اونجا ...
براي اسب سواري هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کرديم.اسبي که من انتخاب کرده بودم خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پريد و همسرم رو زين انداخت .
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"اين بار اولته"
دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد يه مدتي دوباره همون اتفاق افتاد اين بار همسرم نگاهي با آرامش به اسب انداخت و گفت:"اين دومين بارت"
بعد بازم راه افتاديم .وقتي که اسب براي سومين بار همسرم رو انداخت خيلي با آرامش تفنگشو از کيف برداشت و با آرامش شليک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشيدم و گفتم :"چيکار کردي رواني؟ حيوان بيچاره رو کشتي!ديونه شدي؟"

همسرم با خونسردي يه نگاهي به من کرد و گفت: "اين بار اولت بود "!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/16ساعت 0:17  توسط داش علی   | 

نحوه استفاده از کارتهای عابر بانک توسط آقایان و خانمهای عزیز

آقایون چطور از عابر بانک پول می گیرند ؟

۱- با ماشین میرن سراغ بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک

۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن

۳- کد رمز رو میزنن و مبلغ درخواستی رو وارد میکنن
 
۴- پول و کارت رو میگیرن و میرن
 
 

خانمها چطور از عابر بانک پول می گیرند ؟

۱- با ماشین میرن دم بانک

۲- توی آینه آرایششون رو چک میکنن

۳- به خودشون عطر میزنن

۴-  موهاشون رو چک میکنن

۵- توی پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن

۶- توی پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن

۷- بلاخره ماشین رو پارک میکنن و میرن دم دستگاه عابر بانک

۸- توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن

۹- کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه

۱۰- کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون

۱۱- دنبال کارت عابر بانکشون میگردن

۱۲- کارت رو وارد دستگاه میکنن

۱۳- توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یادداشت کردن میگردن

۱۴- کد رمز رو وارد میکنن

۱۵- دو دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن

۱۶- کنسل میکنن

۱۷- دوباره کد رمز رو میزنن

۱۸- کنسل میکنن
 
۱۹- به همسرشون زنگ میزنن که طریقة وارد کردن کد صحیح رو براشون بگه
 
۲۰- مبلغ درخواستی رو میزنن
 
۲۱- دستگاه ارور میده
 
۲۲- مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن

۲۳- دستگاه ارور میده

۲۴- بیشترین مبلغ ممکن رو درخواست میکنن

۲۵- انگشتاشون رو برای شانس روی هم میذارن

۲۶- پول رو میگیرن

۲۷- برمیگردن به ماشین

۲۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن

۲۹- توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن

۳۰- استارت میزنن

۳۱- پنجاه متر میرن جلو

۳۲- ماشین رو نگه میدارن

۳۳- دوباره برمیگردن جلوی بانک

۳۴- از ماشین پیاده میشن

۳۵- کارتشون رو از توی دستگاه عابر بانک برمیدارن

۳۶- سوار ماشین میشن

۳۷- کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده

۳۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن

۳۹-  نگاهی به موهاشون میندازن

۴۰- راه میفتن و میندازن توی خیابون اشتباه

۴۱- برمیگردن

۴۲- میندازن توی خیابون درست

۴۳- پنج کیلومتر میرن جلو

۴۴- ترمز دستی رو آزاد میکنن (میگم چرا انقدر یواش میره ها!)

۴۵- به حرکت ادامه میدن  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 0:12  توسط داش علی   | 

3 زن

سه زن انگلیسی ، فرانسوی و لر با هم قرار میذارن که اعتصاب کنن و دیگه
توی خونه کار نکنن و بعد از یک هفته نتیجه کار رو به همدیگه بگن
زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه
اتو و خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه
نیستم یعنی بریدم.
روز بعد خبری نشد،
روز بعدش هم همینطور
روز سوم اوضاع عوض شد،
شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب.
من هم هنوز خواب بودم وقتی بیدار شدم رفته بود.

زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا رو گفتم و رفتم کنار.
روز اول و دوم خبری نشد
ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید رو کاملا تهیه کرده بود، خونه رو تمیز
کرد و گفت کاری نداری عزیزم و بعدشم منو بوسید و رفت.

زن لره گفت:
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم.
روز اول چیزی ندیدم
روز دوم چیزی ندیدم
روز سوم چیزی ندیدم
شکر خدا روز چهارم
یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 23:20  توسط داش علی   | 

پروانه

 

دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن.

پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود

پيرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟»

پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد پرسيد: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟»

پيرمرد دوم: «پروانه؟»

پيرمرد اول: «آره!» بعد با فرياد رو به پيرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟!!!»

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/12ساعت 21:36  توسط داش علی   | 

درس جهت ازدواج و تشکیل زندگی برای خانومهای محترمه

یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه ، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت  " اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!! نتیجه اخلاقی این ماجرا. پسرهای گرامی دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 23:54  توسط داش علی   | 

داستان جیگر !!!

اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره.
غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم. پسر کوچکم غذا را بوکرد و اخمهایش رفت توی هم..

دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه.

به بچه ها گفتم "ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است ، یه کوچولو امتحان کنید...اصلا میدونید اسم این غذا چیه ؟ یه راهنمایی می کنم بهتون...باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه."

ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد . به برادرش سقلمه زد و گفت:
"نخور! نخور! تاپاله است!"


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/02ساعت 22:7  توسط داش علی   | 

اصولا ما ایرانیها ، خاک تو سر آمریکائیها!!!

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند.
یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری ر...
فتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.
وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/02ساعت 20:41  توسط داش علی   | 

جک

یکی لکنت زبان داشته ،
زنگ میزنه اورژانس که بیاد جنازه همسیاشونو که مرده ببره ،...
میگه ،اااالو اااوورجانس ،این ههههمسایمون ممممرده یه آمبولانس بفرستین ،طرف میگه آدرستون؟! ،
یارو تا میاد آدرسو بگه زبونش بند میاد میگه ظظظظظ،طرف میگه ظفر منظورته ،
میگه ننننننننه،طرف فکر میکنه سرکاره قطع میکنه ،
 
۲هفته بعد همین اتفاق میوفته بازم طرف میگه آدرستون،
باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ،
طرف میگه ظفر،میگه ننننه ...، باز مامور اورژانس فکر میکنه سرکاره قطع میکنه
 
۳ ماه رد میشه،باز طرف زنگ میزنه میگه اااااووووورژانس،
این هههمسایمون ممممرده محلللمون بوی گه گگگرفته یه آمبولانس بببفرستین ،
طرف میگه آدرستون؟!
باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ، از اونور میگن آقا منظورت ظفر، طرف میگه آآآآآره بببیناموس کککشوندم آوردمش ظفرببببیا بببرش!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/26ساعت 20:28  توسط داش علی   | 

درس زندگی برای آقایون عزیز

یک شب که یک آقای محترمی و همسرمحترمشون توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودند.    

در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یکدفعه خانم برگشت و به آقا گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی."  

چی؟ یعنی چه؟  

و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه را داد:  

تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی!  

و بعد در پاسخ به چشم‌های آقا که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد:  

تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟  

خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده.    

برای همین آقا هم بدون هبچ پاسخی با افسردگی خوابید.  

فردای اون شب آقا ترجیح داد که مرخصی بگیره و یک کمی وقت رو با همسر محترمشون بگذرونه.  

برای همین با هم رفتند بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردند . بعدش رفتند توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدند .

همسر محترمه چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره آقا بهشون گفت که بهتره همه رو برداره . 

بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردند . 

و در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ای الماس. 

وااای خدای من چه شود حضورتون عرض کنم همسر محترم این آقای گرامی داشت از خوشحالی ، ذوق مرگ می‌شد . 

حتی فکر کنم سعی کرد آقا رو هم امتحان کنه چون با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته ‌بود از آقا خواست براش یک مچ‌بند تنیس نیز بخرد . 

نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش اون آقای محترم گفت: "برشدار عزیزم."  

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر خانوم محترمه برگشت و به آقاشون گفت: "عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه . بیا بریم حساب کنیم."  

آقا در این لحظه بود که گفت : "نه عزیزم من حالش و ندارم."  

همسر محترمه با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟"  

عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی.   

تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه."  

و موقعی که آقا توی چشمای همسرشون مطالعه میکردند که همین الاناست که بیاد و ایشون را بکشه اضافه کردند:  

"چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم؟"  

خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نیافتاد فقط دله آقا خنک شده بود از اینگه به همسرشون فهمونده بود که "هرچی عوض داره گله نداره."

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 23:13  توسط داش علی   | 

مطالب قدیمی‌تر